الهی!

 

چه فضل است که با دوستان خود کرده‌ای؟

هر که ایشان را شناخت، تو را یافت،

و هر که تو را یافت، ایشان را شناخت.

گل‌های بهشت، در پای عارفان، خار است؛

آن کس که تو را جُست، با بهشتش چه کار است؟

 

خواجه عبدالله انصاری



تاريخ : شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : خادمین حضرت خدیجه | نظرات ()

و گفت:
راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانکه بنده است،به خدای تعالی راه است.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا؛ مرا بهراهی بر که من باشم و تو و خلق در آن نباشند.
اندوه در پیش مننهاد.
گفت:
این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید. 

و گفت:
مردمان دعا کنند و گویند:
"
خداوندا، ما را بهدو سه موضع فریاد رس:
یکی در وقت جان کندن، دوم در وقت گور، سوم در قیامت "
من گویم"الهی مرا به همه وقت فریاد رس ".

و گفت:
کسانی دیده‌ام به تفسیر قرآن مشغول بوده‌اند.
جوانمردان به تفسیر خویش مشغول بودند.

و گفت:
قدم اول آنست که گوید" خدای و دیگر نه "
و قدمدوم آتش است
و قدم سوم سوختن.



تاريخ : یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : خادمین حضرت خدیجه | نظرات ()

به‌نام جان آفرین

 

 

در آن روزگارانِ دور که ابر تیره جهالت بر سر اعراب حجاز سایه افکنده و پرده جهل و نادانی قلبهایشان را در خود پیچیده بود و خوی حیوانی بر عقلهایشان حاکم و سبُعیت و وحشیگری گوی سبقت را در میدان معرفت از شعور و درکشان ربوده بود، شب هنگام که مردم در خانه‌های خود خزیده بودند شخصی آزرده و دلتنگ، با دلی مملو از نور ایمان اما نگران در حالیکه همدرد و همزبانی ندارد به بیابان پناه می‌برد، در کنار صخره‌های سخت و خشن و سنگهای سیاه جبل الرحمه می‌نشیند. هیچکس او را درک نمی‌کند و حرفش را فهم نمی‌نماید. در تمام دوران کودکی و جوانیش هشیارانه مردم را نگریسته بود، سالهای عمرش را در تنهایی نشسته به مردم اندیشیده بود. او مقایسه می‌کرد آنچه را که شنیده بود و آنچه را که مردم می‌گفتند و آنچه را که در فکرش می‌گذشت. او به دنبال حقیقتی می‌گشت، به چیزی ماورای آنچه مردم می‌گفتند.

او دیده بود که چگونه زورمندان ضعیفان را به زنجیر کشیده بودند و مستمندان چگونه از فرط گرسنگی بر روی هم شمشیر می‌کشیدند. او می‌دید که دین ابراهیم فراموش گشته و زحمات موسی و عیسی و دیگر پیامبران بر باد رفته است.

 او حقیقت را می‌دانست، هر کجا می‌گذشت و با هر شیئی برخورد میکرد نغمه زیبایی می‌شنید که دلش را نورانی می‌کرد. از آسمان صدا می‌آمد، از کوهها نغمه بر می‌خواست، همه و همه به او می‌گفتند: لا اله الا الله . او صدایی را می‌شنید که دیگران نمی‌شنیدند، خالقی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند. او قدرتی را احساس می‌کرد که دیگران از احساس آن محروم بودند.

                                و او کسی جز محمد نبود.

پس به بیابان پناه می‌برد و به گوشه غار کوه می‌خزید و از آنجا خدا را میخواند؛ که خدایا چه کنم؟ قدرتی ندارم و نمی‌توانم برای مردم کاری بکنم، نمی‌توانم به آنها بگویم که در چه ظلمتی فرو رفته‌اند، و در این حال خدا را بسیار می‌خواند. دلش آزرده بود و هیچ چیز او را راضی نمی‌کرد، جز آنکه می‌خواست انسان را نجات دهد. او دوست می‌داشت که انسان را به آن انسانیتی که خداوند فرموده‌اند و خداوند اراده نموده و هدف خداوند بوده است برساند.

 محمد خدا را دوست می‌داشت

                            و خداوند محمد را

محمد ملتمسانه خدا را صدا کرد   

                            و خداوند مهربانانه ندای او را پاسخ داد و او را به رسالت برگزید.

دلش را قوی داشت و پشتش را به پشتیبانی خود محکم، زبانش را گویا و شمشیرش را برّان نمود. یاریش کرد تا یاری دهنده مردم باشد. قدمهایش را محکم و استوار گردانید تا بر زورگویان مستولی گردد، قلبش را رئوف و مهربان کرد تا دل دردمندان را بدست آورد.

خداوند همسری نیکو سیرت به او عطا کرد تا مدافع زنان بی‌پناه باشد. و دختری با کمال تا بتواند نجات دهنده دختران از زنده به گور شدن باشد. و پروردگارش یاوری همچون برادر با او همراه کرد تا بتواند برادری و برابری را در عمل به مردم نشان دهد.

پس گوشه‌ای از سپاسمان در برابر اراده خداوند و رحمت و نعمت عظمی الهی آن است که یاد پیامبر بزرگش را گرامی داریم و سالروز بعثتش را عزیز بداریم و زحمات بیدریغش را ارج نهیم و بر او همواره درود بفرستیم.

 حاج حسن پورشبانان

 

مبعث پیامبر گرامی اسلام مبارکباد.



تاريخ : یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : خادمین حضرت خدیجه | نظرات ()

مُردن نیز هنریست،

و هم چون هر هنری باید آن را آموخت.

نمایشی سخت زیبا و عمیق؛

تماشایی‌ترین صحنه زندگی است. بسیار کم‌اند مردانی که زیبا مُرده‌اند

من مدتهاست در تاریخ می‌گردم تا انسانهایی را که خوب مُرده‌اند بیابم.

و مُردنهایی سخت زیبا و با شکوه یافتم.

بی‌شک آنهایی که می‌دانند چگونه باید مُرد، می‌دانستند چگونه باید زیست؛

چه برای کسانی که زندگی تنها دم برآوردن نیست، جان دادن نیز تنها دم برنیاوردن نیست، خود یک کار است، کاری بزرگ، هم چون زندگی.

 



تاريخ : چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ | ٦:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : خادمین حضرت خدیجه | نظرات ()
  • تک بـــاکس | خوب تـــریــــن ها