یاالله

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد.
با خود عهد کرد تا زمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر برنگردد.
نیم دو جین روح را در خورجین ریخت.
نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت.
هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده‌های دنیا به هیچتنابنده‌ایکه توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد.
دیگر داشت خسته می‌شد.
تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه‌ای ریشه دار از زمان‌های دور، علیه او جریان داشت،
هیچ چیز نتوانست حیرت زده‌اش کند.
دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بودکه رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد.
کمی که استراحت کردخواست به رفتنش ادامه دهد.
مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد،
به اوگفت:"تو شیطان هستی!"
شیطان حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
"
از روی تجربه ام گفتم.
ببین من فروشنده دوره گردم.
خیلی سفر می‌کنم و مردم را خوب میشناسم.
در نتیجه در همین ده دقیقه‌ای که اینجا هستیم، تو را شناختم.
چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس کودن نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل ساکم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن،
نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی !
هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"
شیطان با شنیدن این حرف‌هاکلاه ازسر برداشت و کله‌اش را خاراند.
مرد با دست به پاهایش زد و گفت:
"
خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"