یاهو

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد 

شیخ سلطان ابوسعید ابوالخیر رحمة اله علیه از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در اول محرم ۳۵۷ قمری در میهنه متولد گردید. میهنه، زادگاه و محل دفن ابوسعید ابوالخیر، ناحیه‌ای بین سرخس و ابیورد، اکنون شهرکی در خاک ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، مقابل چهچهه در خاک ایران است. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته ‌است. چندان که در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و خیام  قرار می‌گیرد، بی‌آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه‌های عرفانی در صدر متفکران این قلمرو پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می‌رود. همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و تداوم حکمت خسروانی می‌خواند. از دوران کودکی نبوغ و استعداد او بر افراد آگاه پنهان نبوده ‌است. او تمام عمر خویش را در تربیت مریدانش سپری کرد. نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته‌ است. ابوسعید عاقبت در میهنه در شب آدینه 4 شعبان سال 440 قمری، درگذشت.

آرامگاه ابوسعید ابوالخیر 

کتاب سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر یکی از آثار در مورد این عارف نامی ایران زمین می‌باشد. که بمنظور بهره‌مندی دوستان عزیز جهت دانلود قرار گرفته است. امید است که مورد استفاده دوستان و علاقه‌مندان ایشان قرار گیرد.

 

  پی‌نوشت : حکایات شیخ سلطان ابوسعید ابوالخیر رحمه الله علیه)

--------------------

 حکایت اول :

یا هو

حقا که اگر چو مرغ پر داشتمی

روزی ز تو صد بار خبر داشتمی

این واقعه‌ام اگر نبودی در پیش

کی دیده ز دیدار تو برداشتمی 

روزی خواجه حسن مودب شنید که عارفی بزرگ به نام ابوسعید ابوالخیر به نیشابور آمده و منبر می‌رود و موعظه می‌کند و از فکر و دل اشخاص خبر می‌دهد.

خواجه حسن مودب که یکی از مخالفین اهل عرفان بود و پول و ثروت دنیا او را مست کرده بود؛ این گونه سخنان را باور نمی‌کرد و آنها را غیر واقعی می‌دانست و بعلت کنجکاوی به شهرت ابوسعید؛ خواجه به مجلس ابوسعید رفت و به سخنان او گوش داد؛ در میان سائلی برخاست و گفت: کمکم کنید لباس ندارم .

ابوسعید از مردم امداد طلبید و باز خواجه مودب با خود فکر کرد :

"خوب است لباس خود را به او بدهم " و دوباره فکر اولیه بر او غلبه کرد که این لباس گرانقیمت است و..... تا سه بار سائل کمک خواست و این فکر مدام به مودب خطور کرد .

در این بین پیر مردی که کنار خواجه مودب نشسته بود از ابوسعید پرسید:

آیا خدا با بندگان خود سخن می‌گوید؟

ابوسعید گفت: بلی! صحبت می‌کند کما اینکه در همین ساعت؛ خداوند به مردی که پهلوی تو نشسته است سه بار فرمود: این لباس را به سائل بده ولی او گفت: این لباس را از آمل برایم آورده‌اند و خیلی گرانقیمت است و آن را نداد.

شیخ حسن مودب که این سخن بشنید؛ لرزه بر اندامش افتاد و برخاست و پیش شیخ رفت و بوسه بر دست شیخ زد و لباس خود را فوری به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شیخ قرار گرفت.

 --------------------

حکایت دوم :

ابوسعید ابوالخیر -که درود خداوند بر او باد- درباره جذبِ حق چنین گوید:

خدای را به هر روز سیصد و شصت نظر به دل بنده خویش است؛
تا بنگرد که آیا دلِ بنده هیچ به سوی او می نگرد.
اگر بیند که دل بنده‌ای نگران اوست،
افزونیش بخشد و به زیادت‌ها و روشنی‌ها اکرامش کند
و دلش را به سوی خویش کشد و هر که را جذبه‌ایاز جانب بالا نباشد،
کارش نظام نگیرد و حالش سامان نپذیرد.

 آنگونه که مشایخ گفته‌اند:
کششی از سوی حق، بهتر از همه عبادت‌هاست که پرنیان و آدمیان کنند.

در کشش افتی رَوِش گم گرددت
گر بوَد یک قطره، قُلزُم گرددت

--------------------

حکایت سوم :

شخصی از ابوسعید ابوالخیر رحمه الله علیه  سوال کرد که ای شیخ "خداوند این خلایق را به چه آفرید؟ حاجتمند آفرینش ایشان بود؟ "

ابوسعید فرمود: نه، اما از سه جهت؛

اول آنکه قدرتش بسیار بود، نظارگری می‌بایست.

        دوم آنکه نعمتش بسیار بود، خورنده می‌بایست.

               سوم آنکه رحمتش بسیار بود، گناهکارش می‌بایست.

--------------------

حکایت چهارم :

مدّتی استاد ابوالقاسم قشیری در صحبت شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمه الله علیه بود تا روزی هر دو در بازار نشابور می‌رفتند.
شلغم پخته دیدند نهاده سپید و پاکیزه. نَفسِ هر دو بزرگ را بدان رغبتی افتاد.
شیخ قراضه‌ای بداد و از آن شلغم بستد و بخورد.
استاد ابوالقاسم با خود گفت: من امامِ نشابورم در میانِ بازار شلغم چگونه خورم؟ نخورد و به خانقاه رفت.
چنانک معهود شیخ بوده است، بعد از سفره سماع کردند.
شیخ را حالتی عظیم پیدا آمد.
بر دل استاد ابوالقاسم بگذشت که چندین تحصیل که من کرده‌ام و در راه طریقت رنج‌ها برده
مرا چنین وقتی و حالتی مسلّم نشد.
شیخ سر برآورد و گفت: آن ساعت که من در بازار شلغم می‌خوردم تو بُتِ نفس می‌پرستیدی
و می‌گفتی: من امام نشابورم در بازار چگونه شلغم خورم؟ ندانی که هیچ بت پرست را این وقت وحالت ندهند؟

--------------------

حکایت پنجم :

شیخ ابوسعید رحمه الله علیه، یکبار به طوس رسید،
مردمان از شیخ خواستند که بر منبر رود و وعظ گوید .
شیخ پذیرفت .
مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند.
از هر سو مردم مى آمدند و در جایى مى نشستند .
 چون شیخ بر منبر شد، کسى قرآن خواند.
جمعیت ، همچنان ازدحام مى کردند تا آن که دیگر جایى براى نشستن نبود.
شیخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن .
 کسى برخاست و فریاد برآورد:
خدایش بیامرزد هر کسى را که از جاى خود برخیزد و یک گام فراتر آید .
شیخ چون این بشنید، گفت :
و صلى الله على محمد و آله اجمعین .
و از منبر فرود آمد .
گفتند: یا شیخ !
جمعیت از دور و نزدیک آمده اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترک منبر مى گویى ؟
گفت : هر چه ما مى خواستیم که بگوییم و آنچه پیامبران گفتند،
همه را آن مرد به صداى بلند گفت .
مگر جز این است که همه کتب آسمانى و رسالت پیامبران و سخن واعظان ،
براى این است که مردم ، یک گام پیش نهند؟
آن روز، بیش از این نگفت ...

--------------------

حکایت ششم :

شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمه الله علیه فرمود :

چون بنده اندر نماز باز نگرد، خداوند سبحانه و تعالی گوید :

منگر، به چه می‌نگری؟ من ترا بهتر از آنم؛ به من نگر.

چون بار دوم باز نگرد، خداوند گوید :

منگر، به چه می‌نگری عزیزتر و بزرگوارتر از من؟

چون بار سوم بازنگرد، خداوند گوید :

شو، بدان شو که بدو می‌نگری.

 

دانی که مرا یار چه گفتست امروز؟

جز ما به کس اندر منگر دیده بدوز

 

--------------------

حکایت هفتم :

 آورده‌اند که در خدمت شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمه الله علیه دو مرد بوده‌اند، که یکی را دو دستار بود و دیگری را دستار بر سر نبود. و بر دل آن کس که دو دستار داشت گذشت، که یکی از آنها را به آن دیگری بدهد، سپس چیزی او را از این کار باز داشت. تا اینکه سه بار چنین شد. پس شیخ سلطان ابوسعید ابوالخیر را گفت: آنچه در خاطر ما می گذرد، از خداست یا از نفس ما؟ گفت: اگر برای نیکی باشد از سوی خداست و درباره دستار بیش از سه بار سخن نمی‌گوید. 

 

--------------------

حکایت هشتم :

شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمه الله علیه فرمود :

آنك در همه عمر نَفَسي صافي از وي برآيد، آن نَفَس ضد نَفس بود. هركجا نَفس غالب بود آن نَفَس نبود بلك دود تنورستان بود كه از قالب مي‌برآيد و چون نَفس مقهور و مغلوب نور اسلام گشت آنگه نَفَس‌هاي صافي از قالب برآيد، چون نسيم صبا كه بر گلستان گذر كند. به هر بيماري كه آن نسيم برسد راحتي بنقد بيابد و سبب شفاي وي باشد.

 

--------------------

حکایت نهم:

از ابوسعيد ابوالخير رحمةاله عليه سوال كردند كه از خلق به حق چند راه است؟

فرمود: هزار راه بيش است، اما هيچ راه نيست نزديكتر و سبكتر از آنكه راحتي به دل مسلماني رساني و ما بدين راه رفتيم و اين اختيار كرديم. و همه را بدين وصيت مي‌كنيم.

 

  

--------------------

 

حکایت دهم :

 

و فرمود: 

 

فضل ما بر شما بدان است كه؛

 

               شما با ما گوييد و ما با او گوييم،

 

                         شما از ما شنويد و ما از وي شنويم،

 

                                           شما با ما باشيد و ما با او باشيم.

 

 

--------------------

 

حکایت یازدهم :

ابوسعيد ابوالخير رحمه الله عليه فرمود :

تا به نَفس خويش كافر نگردي، به خداي مومن نشوي. طاغوت هر كس نَفس اوست  كه ترا از خداي پيخسته مي‌دارد.

مي‌گويد : فلان با تو زشتي كرد و بهمان با تو نيكويي كرد؛ همه سوي خلق راه نمايد و اين همه شرك است و هيچ چيز به خلق نيست، همه بدوست. اين چنين ببايد دانست و ببايد گفت. و چون گفته باشي برين ببايد ايستاد و استقامت بايد كرد و استقامت آن باشد كه چون يكي گفتي نيز دو نگويي و خلق و خداي دو باشد.

 



  • تک بـــاکس | خوب تـــریــــن ها