یا رئوف

 

خداوندا، زمانی که به یاد نعمت‌هایت می‌افتم، وقتی کثرت نعمت‌هایت را در ذهنم مرور می‌کنم، شرمنده‌ام که بنده‌ای کفران پیشه بودم، نعمت‌هایت را استفاده کردم و قدر تو را ندانستم.

خداوندا، شکر که ما را انسان آفریدی، شعورمان عطا کردی، اشرف مخلوقاتمان نامیدی، از روح پاکت در نهاد ما قراردادی و ما را جانشین و قائم مقام خودت، برروی زمین خواندی.

آیا نعمتی هست که به ما عطا نکرده باشی؟ آیا فضل و کرمی هست که در حق ما روا نداشته باشی؟

خداوندا، پروردگارا، من شرمنده چه بگویم؟ قدر نعمت‌هایت را ندانستم، قدر تو را ندانستم، شکر نعمت‌هایت را بجا نیاوردم.

الهی، پروردگارا، تو نیکی کردی، تو احسان کردی، تو لطف فرمودی و من ناسپاسی کردم. من قدر ناشناسی کردم. شرمم باد، شرمم باد.

خداوندا در هنگام خلقت انسان فرمودی:

فَتَبارَکَ اللهُ اَحْسَنُ الخالِقیِن

اما من چه کردم؟ من ننگ انسانیت شدم. من نقطه سیاهی درخلقت انسان‌ها شدم. کیست که بپذیرد؟

نعمت‌ها را تو عطا کردی، جان را تو دادی و عزت را تو بخشیدی، اما من شیطان را تبعیت کردم و به دنبال او رفتم.

آن روح پاک را که در وجود من به امانت گذاشتی، آلوده نمودم و اکنون که فرصت‌ها از دست من گرفته شده است و بالاترین سرمایه، یعنی عمر من سپری گردیده است. تاجری ور شکسته‌ام، از این رهگذر هیچ بدست نیاوردم و اکنون مأوای من ظلمت، تاریکی و بی‌نام و نشانی است.

همنشین من ندامت و حسرت خواهد بود، دستان تهی و لرزان، پایی فرو رفته در گرداب مذلت و بدبختی و چشمانی نابینا.

آفتاب عمرم درحال غروب کردن است. مرگ بر زندگی‌ام سایه افکنده است.نسیم صبحگاهی بوی دیگری می‌دهد، بوی رفتن می‌دهد.

ای رهگذر، چرا نشسته‌ای؟ نه زمان نشستن است، بلکه گاه رفتن است، دیار خاموشان منتظر حضور تو است.

خداوندا چه کنم؟ قدرت حرکت ندارم، بار سنگین گناه مرا زمین گیر کرده است. حاصل زندگی‌ام بسان درخت خشکیده‌ای‌ است که روی نگاه کردن به آن را ندارم.

خدایا اگر مرا نپذیری، به کجا روم؟ اگر دست رد بر سینه‌ام گذاری، کجا روم؟

جایی نیست، مفری نیست، پناهی جز تو نیست، ای پناه بی‌پناهان.

 

خداوندا، خود فرمودی:

لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ الله

از رحمت پروردگارت، ناامید مباش.

  

حاج حسن پورشبانان