یا خیر الرازقین

 

روزی شیوانا عارف بزرگ به در منزل یکی از مریدان جدیدش که از وضع مالی خوبی برخوردار بود رفت و سبدی بزرگ پر از لباس و خوردنی را مقابل او گذاشت و به او گفت:

در همسایگی تو، سر کوچه، زنی بیوه با چند بچه یتیم زندگی می‌کنند. آنها هر شب امیدوارند تا تو به عنوان ثروتمند محله کمکی به آنها بنمایی و دستشان را بگیری! چون شنیده‌اند که تازگی به جلسات درس شیوانا می‌آیی، امیدوارتر شده‌اند. این سبد خوردنی و پوشیدنی را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده. مگذار تا در دهکده شایع شود که شاگردان شیوانا قبل و بعد از اینکه درس معرفت می‌آموزند فرقی نمی‌کنند.

مرید ثروتمند به محض شنیدن این جمله به خود آمد، بلافاصله پا برهنه سبد را  از  روی زمین برداشت و در حالی که از شرم می‌گریست، به سراغ زن بیوه و فرزندانش رفت.

می‌گویند از آن روز به بعد مرید جدید دیگر به سراغ درس‌های استاد نیامد و وقت و ثروت خود را صرف کمک به دیگران نمود.

تعدادی از شاگردان نزد شیوانا او را به خاطر عدم حضور در کلاس‌های استاد سرزنش کردند.

اما شیوانا تبسمی کرد و گفت:

او دیگر نیازی به درس‌های شیوانا ندارد. در واقع شیوانا چیزی دیگری ندارد به  او بگوید. او تمام راز کائنات را به یکباره درک کرد و اکنون باشناختنی مستقیم و بدون واسطه، شیوانا با دل او تماس می‌گیرد.