یا سمیع

 

حقا که اگر چو مرغ پر داشتمی

روزی ز تو صد بار خبر داشتمی

این واقعه‌ام اگر نبودی در پیش

کی دیده ز دیدار تو برداشتمی

 

(ابوسعید ابوالخیر)

 

روزی خواجه حسن مودب شنید که عارفی بزرگ به نام ابوسعید ابوالخیر به نیشابور آمده و منبر می‌رود و موعظه می‌کند و از فکر و دل اشخاص خبر می‌دهد.

خواجه حسن مودب که یکی از مخالفین اهل عرفان بود و پول و ثروت دنیا او را مست کرده بود؛ این گونه سخنان را باور نمی‌کرد و آنها را غیر واقعی می‌دانست و بعلت کنجکاوی به شهرت ابوسعید؛ خواجه به مجلس ابوسعید رفت و به سخنان او گوش داد؛ در میان سائلی برخاست و گفت: کمکم کنید لباس ندارم .

ابوسعید از مردم امداد طلبید و باز خواجه مودب با خود فکر کرد :

"خوب است لباس خود را به او بدهم " و دوباره فکر اولیه بر او غلبه کرد که این لباس گرانقیمت است و..... تا سه بار سائل کمک خواست و این فکر مدام به مودب خطور کرد .

در این بین پیر مردی که کنار خواجه مودب نشسته بود از ابوسعید پرسید:

آیا خدا با بندگان خود سخن می‌گوید؟

ابوسعید گفت: بلی! صحبت می‌کند کما اینکه در همین ساعت؛ خداوند به مردی که پهلوی تو نشسته است سه بار فرمود: این لباس را به سائل بده ولی او گفت: این لباس را از آمل برایم آورده‌اند و خیلی گرانقیمت است و آن را نداد.

شیخ حسن مودب که این سخن بشنید؛ لرزه بر اندامش افتاد و برخاست و پیش شیخ رفت و بوسه بر دست شیخ زد و لباس خود را فوری به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شیخ قرار گرفت.