به‌نام جان آفرین

[به یاد حاج امیر که یکسال است دیگر در بین ما نیست، امّا لبخندش و خاطرش همیشه با ما و در قلب ماست.]

...پس از عبور از خیابانهای پُر سر و صدا و شلوغ به بریدگی سمت راست  ورودی گورستان وارد شدم. ساعت حدود ده صبح بود. شتاب اتومبیل را کم کردم،شاید هم ناخودآگاه از سرعت آن کاسته شد. آرامش و سکوت بُهت‌آمیز جلب توّجه می‌نمود. دیاری در حاشیه شهر. از آثار تمدن شهر و شهر نشینی جز لوله‌های آب، تیرهای برق، و چند ساختمان نشانه‌های دیگری بچشم نمی‌خورد. بنظر میآمد مامورانی نامرئی بر آن وادی نظارت و مراقبت می‌نمایند، آنجا را زیر نظر دارند و تازه واردها را دعوت به سکوت می‌کنند. هر چند بیشتر توقف کردم صامت‌تر شدم، میلی به گفتن نداشتم. هرچه بود نجوای درون بود. از داخل و عمق جانم فریادهای خفته آرام آرام بیدار می‌شد، زبانه می کشید امّا قبل از آنکه بر زبان جاری شود در باطن از طنین می‌افتاد. بی‌ا‌ختیار چشمانم به اطراف می چرخید، کسی نبود جز یکی دو نفر که پراکنده  لابه‌لای قبرها سیر می‌کردند. لحظه‌ای چشمانم بر تصویر صاحب قبری خیره می‌گشت و می‌ایستاد. با توجه به تاریخ سنگ قبر اندیشه‌ام را به دور دستها می‌برد و از آنجا آغاز می‌نمود که! تولد تا مرگ دورانی پر اضطراب و التهاب ، هیجان، بی‌خبری، درد و رنج، تلاش، فراگیری، درس، شاگردی، داشتن، نداشتن، حرمان، امید، آرزو، رؤیا، استادی، ازدواج، فرزند، توافق و هماهنگی، عدم توافق وهماهنگی، تربیت فرزند، سامان دهی و و......و پیری و سالخوردگی ، فرتوتی، ناتوانی، بیماری و رنجوری، تنهایی وفرسودگی و اگر ناداری را به آن اضافه کنیم، خانه سالخوردگان، آهی جانکاه و دردناک، تصوری درست و حقیقتی باورنکردنی. باز هم برگرد به دوردستها، آن روزها که امکانات امروزی نبود، کنج اتاقهای تاریک گِلی، کمبود پزشک و دارو، فقدان بهداشت و انواع بیماریها، مشکلات اجتماعی، عدم ارتباطات، فقر فرهنگی و مسائل بغرنج دیگری که مثنوی صد مَن کاغذ شود. و اما چشمم بر قاب عکس‌هایی که هر کدام زبان حالی داشتند یکی پس از دیگری متوقف می‌شد و گویا کتاب خاطراتی بودند باز و گویا. عکس دختر خانمی که دراطراف و نزد آن تصویر سفره‌ی کوچک عقد چیده شده بود، عکس جوانی که در دو طرف آن دو گلدان کوچک بدون گُل که گویا این پیام را برای زندگان داشتند: "نهال زندگی اینان به گُل ننشسته خشکید." خواهری محجبه که قرآن کوچکی در کنار قاب عکسش گشوده بود و تصویر پیرمردی درحال کشیدن چپق ، این پیام را بهمراه داشت که من بیشتر سالهای زندگی‌ام با این وسیله مأنوس بوده‌ام، این وسیله کم ارزش‌ترین دارائی من است، امّا این کمترین را هم با خود نبرده‌ام. اموات با زبان سکوت سخن می‌گفتنند. سنگ قبرها بعضی جدید و برخی قدیمی، امّا دیار خاموش وسرزمین مردگان بود. فرق نمی‌کرد دیروز یا امروز یا صد سال قبل مرده‌ای را دفن کرده باشند. از هیچیک از قبرها حتی صدای یک نفس یا صدای یک ضربان قلب بگوش نمی‌رسید. خیلی دلم می‌خواست یکی از آنها با من صحبت می‌کرد و از سرنوشت خود بعد از این دنیا می‌گفت. دقایقی نیز خاطرم متوجه تنهائی و غریبی صاحبان  قبرها و اینکه حتماً وارثانی از این اموات درحال بهره‌گیری از اندوخته‌های به ارث مانده هستندو غربت عزیزان خود و تنهایی آنها را فراموش کرده‌اند. کم‌کم چون هم صحبتی نداشتم بی‌حوصله شدم، با آینده و سرنوشتی که همچون درگور خفتگان حاضر برایم تداعی می‌شد، مشغول شدم. چه می‌شود؟ چه باید کرد؟ چه کرده‌ام؟ کجاست پاسخ نامرادی‌ها، محرومیت‌ها، غفلت‌ها، طغیان‌ها، خواب‌آلودگی و عصیان‌ها؟ چه می‌شود آمال نارس و ناپخته‌های تولّد یافته در فکر و اندیشه‌ی خامم، اسارت در قبر، همنشینی با مردگان، بی‌خبری و ناباوری، گویا اختیار از من سلب و فاقد جهد و تلاش برای زندگی شدم. وا رفته بودم. به خود نهیبی زدم و از جای برخاستم تابرگردم به شهر درمیان مردم، بین خانواده، سر و صداها، رنگ و وارنگ‌ها، بی ریایی و دوروئی‌ها، چند چهره‌ای‌ها، صادقین و مخلصین و خوبان. و با خود زمزمه می‌کردم" ثم انکم بعد ذلک لمیتون "....

 

برگرفته از دست نوشته‌های استاد حسن پورشبانان

ان‌شاءالله تعالی در آینده‌ نزدیک مجموعه‌ی سخنرانی‌های استاد پورشبانان پیرامون مرگ حضورتان تقدیم می گردد.

 

à سوره مبارکه مومنون آیه ۱۵