یاهو

فرمود:

اگر من صد بار بگویم که خداوندم اوست؛ تا او مرا بنده خود نداند؛ فایده‌ای نبود.

بار خدایا ! جز تو کس ندارم  و چون تو را دارم همه را دارم.

سی سال بود که میگفتم؛ خدایا ! چنین کن و چنین ده؛ چون به قدم اول معرفت رسیدم؛ گفتم: الهی تو مرا باش و هر چه می‌خواهی کن.

یا چنان نمای که هستی؛ یا چنان باش که می‌نمائی.

نقل است که شیخ در پس امام جماعتی؛ نماز خواند ؛ پس از نماز ؛ امام جماعت پرسید : یاشیخ !! تو کسبی نمی‌کنی و چیزی از کسی نمی‌خواهی؛ از کجا می‌خوری؟

بایزید گفت: صبر کن تا این نماز را دوباره به قضا بخوانم .

گفت : چرا ؟

گفت : نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند ؛ روا نبود .