به‌نام جان آفرین

 

 

در آن روزگارانِ دور که ابر تیره جهالت بر سر اعراب حجاز سایه افکنده و پرده جهل و نادانی قلبهایشان را در خود پیچیده بود و خوی حیوانی بر عقلهایشان حاکم و سبُعیت و وحشیگری گوی سبقت را در میدان معرفت از شعور و درکشان ربوده بود، شب هنگام که مردم در خانه‌های خود خزیده بودند شخصی آزرده و دلتنگ، با دلی مملو از نور ایمان اما نگران در حالیکه همدرد و همزبانی ندارد به بیابان پناه می‌برد، در کنار صخره‌های سخت و خشن و سنگهای سیاه جبل الرحمه می‌نشیند. هیچکس او را درک نمی‌کند و حرفش را فهم نمی‌نماید. در تمام دوران کودکی و جوانیش هشیارانه مردم را نگریسته بود، سالهای عمرش را در تنهایی نشسته به مردم اندیشیده بود. او مقایسه می‌کرد آنچه را که شنیده بود و آنچه را که مردم می‌گفتند و آنچه را که در فکرش می‌گذشت. او به دنبال حقیقتی می‌گشت، به چیزی ماورای آنچه مردم می‌گفتند.

او دیده بود که چگونه زورمندان ضعیفان را به زنجیر کشیده بودند و مستمندان چگونه از فرط گرسنگی بر روی هم شمشیر می‌کشیدند. او می‌دید که دین ابراهیم فراموش گشته و زحمات موسی و عیسی و دیگر پیامبران بر باد رفته است.

 او حقیقت را می‌دانست، هر کجا می‌گذشت و با هر شیئی برخورد میکرد نغمه زیبایی می‌شنید که دلش را نورانی می‌کرد. از آسمان صدا می‌آمد، از کوهها نغمه بر می‌خواست، همه و همه به او می‌گفتند: لا اله الا الله . او صدایی را می‌شنید که دیگران نمی‌شنیدند، خالقی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند. او قدرتی را احساس می‌کرد که دیگران از احساس آن محروم بودند.

                                و او کسی جز محمد نبود.

پس به بیابان پناه می‌برد و به گوشه غار کوه می‌خزید و از آنجا خدا را میخواند؛ که خدایا چه کنم؟ قدرتی ندارم و نمی‌توانم برای مردم کاری بکنم، نمی‌توانم به آنها بگویم که در چه ظلمتی فرو رفته‌اند، و در این حال خدا را بسیار می‌خواند. دلش آزرده بود و هیچ چیز او را راضی نمی‌کرد، جز آنکه می‌خواست انسان را نجات دهد. او دوست می‌داشت که انسان را به آن انسانیتی که خداوند فرموده‌اند و خداوند اراده نموده و هدف خداوند بوده است برساند.

 محمد خدا را دوست می‌داشت

                            و خداوند محمد را

محمد ملتمسانه خدا را صدا کرد   

                            و خداوند مهربانانه ندای او را پاسخ داد و او را به رسالت برگزید.

دلش را قوی داشت و پشتش را به پشتیبانی خود محکم، زبانش را گویا و شمشیرش را برّان نمود. یاریش کرد تا یاری دهنده مردم باشد. قدمهایش را محکم و استوار گردانید تا بر زورگویان مستولی گردد، قلبش را رئوف و مهربان کرد تا دل دردمندان را بدست آورد.

خداوند همسری نیکو سیرت به او عطا کرد تا مدافع زنان بی‌پناه باشد. و دختری با کمال تا بتواند نجات دهنده دختران از زنده به گور شدن باشد. و پروردگارش یاوری همچون برادر با او همراه کرد تا بتواند برادری و برابری را در عمل به مردم نشان دهد.

پس گوشه‌ای از سپاسمان در برابر اراده خداوند و رحمت و نعمت عظمی الهی آن است که یاد پیامبر بزرگش را گرامی داریم و سالروز بعثتش را عزیز بداریم و زحمات بیدریغش را ارج نهیم و بر او همواره درود بفرستیم.

 حاج حسن پورشبانان

 

مبعث پیامبر گرامی اسلام مبارکباد.